پشتِ پردهیِ نمایشِ هلند: کلاژِ رسوایی، زامبیهایِ سیاسی و پروژهیِ سفیدشوییِ جنایت توسطِ رضا پهلوی
زامبیهایِ سیاسی در دربارِ موروثی؛ کلاژِ رسوایی و سفیدشوییِ جنایت
![]() |
| رضا پهلوی در مسیرِ رسیدن به قدرتِ موروثی، با کسانی که پیوندِ ارگانیکِ آنها با وزارتِ اطلاعات بر کسی پوشیده نیست. |
چرا جریانی که دم از «سلطنت» میزند و مهرههایی که سوابقِ «نفوذِ اطلاعاتی» دارند، اینگونه با هم علیه «مجاهدین» همدست شدهاند؟ پاسخ در «قدرتِ سازمانیافتهیِ مقاومت» نهفته است. این ائتلافِ ناهمگون، نه بر اساسِ ایدئولوژی، بلکه بر اساسِ یک «کابوسِ مشترک» شکل گرفته است؛ کابوسِ ایرانِ آزاد و دموکراتیکی که در آن، «استبداد» (چه مذهبی و چه موروثی) جایی ندارد.
در سال ۲۰۲۶، اپوزیسیونِ خارج از کشور شاهدِ یک نمایشِ مبتذل است. پروژهای که با هدفِ «سفیدشوییِ تاریخی» و ایجادِ یک جایگزینِ فرمایشی برای نظامِ حاکم به راه افتاده، اکنون به بنبست رسیده و به جایِ تکیه بر مردم، به «بریدگان» و «مهرههایِ سوخته» پناه برده است. رضا پهلوی در مسیرِ رسیدن به قدرتِ موروثی، به سراغِ کسانی رفته است که پیوندِ ارگانیکِ آنها با وزارتِ اطلاعات و «پازلِ مماشات»، دیگر بر کسی پوشیده نیست.
این افراد، نه «مبارز» که «مهرههایِ سوخته» در شطرنجِ وزارتِ اطلاعات هستند:
اسماعیل وفا یغمایی؛ سقوطِ یک شاعر از آرمان به مدحِ استبداد
وفا یغمایی، کسی که روزگاری از شاعرانِ آرمانخواه بود، امروز قلمِ خود را به چوبِ حراج گذاشته است. چرخشِ او از صفِ آزادیخواهان به دامنِ سلطنت، نه یک تحولِ فکری، بلکه یک «سقوطِ کاملِ اخلاقی و سیاسی» است. او که «منیت» و«زندگیِ روزمره» را بر آرمانِ آزادی ترجیح و بر هر چیزی مقدم شمرده، اکنون به تئوریسینِ استبدادِ موروثی تبدیل شده و برایِ پاک کردنِ ردِ پایِ خیانتِ خود، به «لجنپراکنیِ سازمانیافته» علیه مقاومت روی آورد.، سعی دارد گذشتهیِ ننگینِ دیکتاتوری را برایِ اربابانِ جدیدش پاکسازی کند.تبدیلِ ناگهانیِ او به «سلطنتطلبِ دوآتشه»، نشان میدهد که رژیم برایِ تخریبِ مجاهدین، چقدر به این «پیراهنهایِ عثمانی» نیاز دارد
مازیار جزنی؛ لکه ننگِ دیدار با وارثِ قاتلِ پدر
نمونهیِ بارزِ «استحاله از هویت». کسی که تنها سرمایهاش «نامِ بیژنِ جزنی» است، اما در عمل، در تقابلِ کامل با میراثِ انقلابیِ پدرش، در آغوشِ حامیانِ همان قاتلانِ پدرش (ساواک و رژیم) قرار گرفته است. این مصداقِ همان «پسر کو ندارد نشان از پدر» است که به جایِ ایستادن در صفِ آزادی، به پیادهنظامِ دشمن تبدیل شده است.مازیار جزنی با پیوستن به جریانِ پهلوی و دستبوسیِ وارثِ همان کسی که دستورِ قتلِ پدرش (بیژن جزنی) را صادر کرد، «لکه ننگِ تاریخی» بزرگی را بر کارنامهیِ خود حک کرد. او که هیچگاه در جنبشِ آزادیخواهانه نقشی نداشته، اکنون به «دستمالی تبلیغاتی» برایِ تبرئه ساواک تبدیل شده است. استفادهیِ او از نامِ پدرش برایِ «مقرب شدن در دربار»، توهینی آشکار به خونِ تمامِ فداییان و مجاهدینی است که توسطِ همین سیستمِ سلطنتی سرکوب شدند.
شاپور باستانسیر؛ آفتابپرستی در بازارِ سیاست
باستانسیر نمادِ یک «چرخشِ دایرهوار» و تهی از پرنسیب است. از سرودهایِ جنگی در دههی ۶۰ برای جمهوری اسلامی، تا کنسرتهایِ شورای ملی مقاومت و سرانجام «طوافِ دربارِ پهلوی» در سال ۲۰۲۶؛ او به خوبی نشان داد که ایدئولوژی در نزدِ او تنها لباسی است که با تغییرِ شرایط عوض میشود. استقبالِ بلافاصلهیِ رژیم از استعفایِ او، گواهی بر این است که سناریویِ او از کجا هدایت میشده است. واکنش رژیم ملاها، نقاب از چهرهیِ «نفوذِ نرم» برمیدارد. خروجِ او از شورا، یک انتخابِ شخصی نبود؛ یک «مأموریتِ اطلاعاتی» بود که با هدفِ ایجادِ شکاف و مشروعیت بخشی به دیکتاتوری صورت گرفت.
ایرج مصداقی؛ مأموریتِ «شاگردِ جلاد»
شاید هیچ چهرهای به اندازهیِ ایرج مصداقی، بویِ تعفنِ «نفوذِ اطلاعاتی» را به همراه نداشته باشد. کسی که از زندانهایِ خمینی تا دربارِ پهلوی، تنها یک مأموریتِ ثابت داشته: ضربه به تنها نیرویِ سازمانیافتهای که رژیم را به لرزه درمیآورد. او امروز نه یک افشاگر، بلکه یک «مهرهیِ عملیاتی» برایِ پیشبردِ لجنپراکنیِ شبانهروزی علیه مقاومت است. منتقدانِ او بهدرستی اشاره میکنند که او از یک «توابِ همکارِ لاجوردی» به یک «تئوریسینِ توجیهِ جنایاتِ ساواک» تبدیل شده است.
۲. چرا «مجاهدین» هدفِ مشترک هستند؟
رژیمِ ملاها با تمامِ سلولهایش درک کرده که تنها «هماوردِ واقعی»، مجاهدین هستند. چرا؟
اصالتِ تاریخی:
مجاهدین اولین کسانی بودند که با ایدئولوژیِ اسلامِ انقلابی، هم سدِ استبدادِ شاه را شکستند و هم ماهیتِ مرتجعِ خمینی را افشا کردند. خمینی از همان ابتدا «کینه» داشت، چون میدانست اینها «حقیقتِ اسلام» را در برابرِ «دروغِ او» علم کردهاند.
تشکیلاتِ منسجم و تکاملپذیر:
در دنیایِ سیاستِ «ولشدگیها» و «بیهزینگیها»، مجاهدین تنها نقطهیِ اتکا (عروة الوثقی) برایِ آزادگان هستند. سازمانیافتگیِ آنها، کابوسِ هر دو دیکتاتوری است. آنها نه با قدرتهایِ بیگانه معامله کردند و نه اصولِ خود را برایِ «صندلیهایِ قدرت» حراج کردند.
۳. چرا اینها به پر و پایِ مقاومت میپیچند؟
چون مقاومتِ ایران، «آیینهیِ تمامنمایِ» ضعفِ اینهاست.
تضادِ منافع:
برایِ جریانِ موروثی و نفوذیهایِ اطلاعاتی، «مجاهدین» یادآورِ این هستند که آزادی «هزینه» دارد؛ هزینهای که آنها برایِ حفظِ رفاهِ خود، حاضر به پرداختش نیستند.
جبههیِ مشترکِ بقا:
رژیم، جریانِ موروثی و این زامبیهایِ سیاسی، همه در یک «سفره» نشستهاند. هدفِ آنها، انحرافِ افکارِ عمومی از تنها راهِ نجات (یعنی سازمانیافتگی و ایستادگی) است.
اگر در میانِ این همه هیاهویِ ساختگی و زامبیسازیهایِ اطلاعاتی، به دنبالِ اصالت میگردید، نگاه کنید ببینید رژیم و وارثانِ استبداد به چه کسی بیشتر حمله میکنند.
دشمنِ اصلی، همان کسی است که راهِ آزادی را با «تشکیلات» و «فداکاری» باز میکند. بقیهیِ این نمایشها، فقط غبار است در برابرِ طوفانی که در راه است.
«اگر در میانِ هیاهویِ زامبیسازیهایِ اطلاعاتی به دنبالِ حقیقت میگردید، نگاه کنید ببینید رژیم و وارثانِ استبداد به چه کسی بیشتر حمله میکنند. دشمنِ اصلی، همان کسی است که راهِ آزادی را با تشکیلات و فداکاری باز میکند.»
نتیجهگیری: نفسهایِ آخرِ یک پازلِ خونین
این چهار نفر، اگرچه به تنهایی «عددی نیستند»، اما وقتی در کنارِ هم قرار میگیرند، «پازلِ کثیفِ نفوذ» را تشکیل میدهند. اینها زامبیهایِ سیاسی هستند که از سفرهیِ خونینِ جوانانِ قیامکننده ارتزاق میکنند تا برایِ جریانی مشروعیت بسازند که خود بخشی از تاریخِ سرکوبِ ایران است. مردمِ ایران و کانونهایِ شورشی، سالهاست که از این مرحله عبور کردهاند. این نمایشهایِ مضحک در هلند و جایجایِ جهان، نه نشانهیِ قدرت، بلکه صدایِ خسخسِ سینهیِ استبدادی است که نفسهایِ آخرش را میکشد.
باید صریح و بیپرده گفت؛ نفسِ این افراد، به تنهایی هیچ وزنی در معادلاتِ سیاسیِ ایران ندارد. آنها نه رهبرند و نه جریانساز. اما خطرِ اصلی در همینجاست: آنها تبدیل به بخشی از یک «پازلِ کثیف و آغشته به خون» شدهاند.
وقتی این «شیادان» آگاهانه یا ناآگاهانه در خدمتِ پروژهیِ «اپوزیسیونسازیِ» وزارتِ اطلاعات قرار میگیرند، عملاً به «ستونِ پنجمِ استبداد» تبدیل میشوند. این دیگر یک اختلافِ نظرِ سیاسی نیست؛ این همکاری با ماشینِ سرکوبی است که دستش تا مرفق به خونِ فرزندانِ این وطن آلوده است.
هر آزاده و وطنپرستِ حقیقی که سودایِ آزادی در سر دارد، باید بداند که:
مبارزه با استبداد، تنها با نقدِ آخوندها تمام نمیشود. مبارزه، یعنی افشایِ تمامِ لایههایِ این «پازلِ کثیف». کسی که در برابرِ این «بازیگرانِ سناریویِ مماشات» سکوت کند، در واقع در برابرِ استبداد مبارزه نکرده است. افشایِ تمامِ لایههایِ این «پازلِ نفوذ» بخش مهم است؛ نه سکوت در برابرِ شیادانی که شرفِ مبارزاتیشان را به بهایِ یک صندلی در ویترینِ پهلوی حراج کردهاند.
این نمایشهایِ مضحک و دیدارهایِ فرمایشی در هلند یا هر جایِ دیگر، چیزی نیست جز «تقلاهایِ آخرِ یک پروژهیِ شکستخورده». این سیستمِ پشتِ پرده، آخرین تیرهایِ ترکشِ خود را شلیک میکند، غافل از آنکه ملتِ ایران و مقاومتِ سازمانیافتهاش، سالهاست که از این مرحله عبور کردهاند. اینها، صدایِ خسخسِ سینهیِ استبدادی است که نفسهایِ آخرش را میکشد.





Comments
Post a Comment